هميشه هر وقت دلم مي گرفت
باهات حرف ميزدم
اخه حرفات...
صدات...
منو اروم ميکرد
ولي حالا...
من هستم و سکوت غم انگيزي
که به ان عشق مي گويند

کنار برکه ي دلم نشستم و نيامدي
دوباره در سکوت خود شکستم و نيامدي
سوال کردم از خدا نشانه ي خانه ي تو را
سکوت کرد و در سکوت شکستم و نيامدي

نظرات شما عزیزان:
|